بارون
واسه بروبچ باحال
و ميدانم كه روزي از دل من سير خواهي شد براي دست وپايم عاقبت زنجير خواهي شد اگر گويم ترا اي كاش من هرگز نمي ديدم بدون هيچ ترديدي زمن دلگير خواهي شد تو در روح پريشانگرد عاصي خوي من هرروز بسا ن شعر تازه بار ها تكثير خواهي شد كنون قلعه نشين هستي ودر اوج سر افرازي ولي روزي به دست خسته ام تسخير خواهي شد به خود هر لحظه ميگويم اگر فكر سفر هستي بدان دور از نگاه گرم او تبخير خواهي شد و ميدانم كه ميسوزم در اتش با گناه عشق اگر باران شوي حتي تو بي تاثير خواهي شد وحالا در زمستان خدا ماهردو تنهاييم نگفتم اخرش روزي تو از من سير خواهي شد (از اقاي حمد الله لطفي)
| Design By : Night Skin |



